هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود
از دماغ من سودا زده، عکس رخ تو
به جفای فلک و گردش دوران نرود
آن چنان مهر تو اندر دل و جان ره دارد
که گرم جان برود مهر تو از جان نرود
بار هجر تو به گریه نرود از دل من
زان که او کوه گرانست و به طوفان نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو ناصر نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
#ناصر_بخارایی / متوفى بین 784 تا 790
دیوان ناصر بخارایی / ص 283
تصحیح : مهدی درخشان
#پىنوشت : این غزل از «ناصر بخارایی» شاعر همدوره حافظ میباشد. و در جدیدترین تصحیح دیوان حافظ به اهتمام هوشنگ ابتهاج با نام حافظ به سعى سایه این غزل آورده نشده است.
✅ آشنایان حافظ
ناصر بخاری یا بخارایی یکی از آشنایان حافظ شیرازی، سخنور محبوب فارسی زبانان است. آیا #حافظ او را هرگز دیده بوده است؟ نمیدانیم، اینقدر میدانیم این دو غزلسرا با یکدیگر هم زمان بودهاند. ناصر بخاری در دوره سلطنت ایلخانیان، نمیدانیم چرا و به چه منظور از بخارا به راه افتاده، شاید چندی در خراسان به سر برده، سپسبه آذربایجان یعنی مرکز و پایتخت ایلخانیان رفته، شاید به نواحی شروان سفر کرده، سپس به بغداد رفته و به دستگاه ایلکانیان یعنی شیخ اویس ایلکانی پیوسته است. در بغداد ظاهراً با سلمان ساوجی شاعر مداح شیخ اویس و دستگاه او رابطه یافته و چندی در آنجا به سر بردهاست. پس از آن نشانی از او نداریم جز اینکه بعضی از تذکره نویسان نوشته اند که در سلک درویشان درآمده و به هند رفته و هم آنجا درگذشته است. تاریخ مرگ او شاید ده سال پیش از مرگ حافظ ( 792 ) بوده است. این است اطلاعات کلی که از زندگانی این شاعر غزلسرای معاصر حافظ در دست داریم.
در سال 776 هنگام سیل عظیمی که بر اثر طغیان دجله حادث شد و قسمت بزرگی از آن شهر را ویران کرد در بغداد بوده و غزل معروف خود را با این مطلع در وصف طغیان دجله و خرابی شهر سروده است. (مصرع اول این بیت را به #سلمان_ساوجی و دومی را به #عبید_زاکانى نسبت داده و افسانه ای در این باب ساخته اند که یکسره بیحساب است. صاحب #حبیب_السیر در ذکر واقعهی سیل بغداد این مطلع را از قول ناصر نقل کرده است).
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود
پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود
ناصر بخاری اگرچه قصاید مدیحه دارد لکن شاعری غزلسراست و شیوه او در غزل به شیوه خواجه حافظ بسیار نزدیک است. قراین بسیار نشان میدهد که میان ناصر و حافظ روابط ادبی وجود داشته است. اگرچه شاید این دو شاعر همزمان هرگز یکدیگر را ندیده باشند. بعضی از غزلهای ناصر در دیوان حافظ وارد شده که از آن جمله غزلی با مطلع ذیل :
هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
گذشته از این در بسیاری از تعبیرات و ترکیبات شاعرانه و آهنگ بیان میان این دو شاعر شباهتی هست که به توارد و تصادف حمل نمیتوان کرد. از آن جمله:
من از بیگانه آزاری ندارم
که بر من هرچه رفت از آشنا رفت
ناصر
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
حافظ
دیده میزد همه شب نقش خیالت بر آب
پیش صاحب نظران راز نهان پیدا بود
ناصر
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد روی تو بر آب میزدم
حافظ
و از این جمله است تعبیرات «راز سر نهفته» و «محراب ابرو» و «صوفی بیدین» و «آن» و به معنی لطیفهی نهانی جمال و «نام و ننگ» و نظایر آنها. برای نمونه چند مطلع از غزلهای ناصر بخاری را که با شعر خواجه شباهتی دارد در ذیل نقل میکنیم.
یارب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیست
نظر آن مه بی مهر به استارهٔ کیست
هر که بر ابرو و چشمت نگران خواهد شد
عاقبت کشتهی آن تیر و کمان خواهد شد
قالب این غزل با غزل معروف خواجه حافظ یکیست.
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
و عجب آنکه بیت معروفی از خواجه در غزلی دیگر با مختصر تغییری در ردیف، عیناً در این غزل آمده و این در همه نسخه های قدیم و معتبر دیوان ناصر بخاری ضبط است.
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد شد
دیگر:
دوش مرغان چمن نعره مستانه زدند
آتشی در دل ریش من دیوانه زدند
دیگر:
میگذشت وز حیا چهره برافروخته بود
ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
دیگر:
غم عالم مخور ای دل که عالم غم نمیارزد
به غمگین گشتن یک دل همه عالم نمیارزد
وشاید غزل معروف حافظ که مطلع آن این است:
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
جواب این غزل ناصر بخاری باشد:
مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست
فسق پنهانی و زهد به ریا این همه هست
این مقال را به نقل غزلی از دیوان ناصر به پایان میبریم.
عشق پدیدار هست، یـار پدیدار نیست
پرتو دیدار هست، زهره ی گفتار نیست
در ره او سالها رفتم و پایان نـشد
بر در او بـارها آمـدم و یـار نیست
دعوی یـاری او کردم و سودی نداشت
یاری ما باطل است یار اگر یار نیست
ترک همه کاروبار کردم و سودای عشق
کار من است و مرا بهتر از این کار نیست
خواستم از زلف او رشتهی زنـار گفت
رو که چو تـو مشتری لایق زنـار نیست
ناصر، طوطی شو و عشق چو پروانه باز
میل به شکر مکن جای تو جز نار نیست
برگرفته از مقاله دکتر پرویز خانلری
#ناصر_بخارایی / متوفى بین 784 تا 790
دیوان ناصر بخارایی / ص 38
تصحیح : مهدی درخشان
برچسب:
نویسنده: حمید حبیبی